|
|
|
|
|
آیا
میدانستید که قلب میگو در سر آن واقع است ؟ آیا میدانستید که اغلب مارها 6 ردیف دندان دارند ؟ آیا میدانستید که فاصله بین مچ دست تا آرنج برابر با طول کف پا است ؟ آیا میدانستید که قلب شما روزی ۱۰۱۰۰۰ بار می تپد ؟ آیا میدانستید که از دست دادن تنها ۱٪ از آب بدن موجب تشنگی میشود ؟ آیا میدانستید که مردان روزی ۴۰ و زنان روزی ۷۰ تار مو از دست میدهند ؟ آیا میدانستید که زنان دو برابر مردان چشمک میزنند ؟ آیا میدانستید که ناخن های دست ۴ برابر سریعتر از ناخن های پا رشد میکنند ؟ آیا میدانستید که انسان سالانه بیش از ۱۰ میلیون مرتبه پلک می زند ؟ آیا میدانستید که خورشید ۳۳۰۳۳۰ مرتبه بزرگتر از زمین است ؟ آیا میدانستید که قلب وال در هر دقیقه فقط 9 بار می زند ؟ آیا میدانستید که دلفینها هم مانند گرگها هنگام خواب یك چشمشان را باز میگذارند ؟ آیا میدانستید که قدیمیترین آدامسی كه جویده شده، متعلق به ۹۰۰۰ سال پیش بوده است ؟ آیا میدانستید که اسكیموها هم از یخچال استفاده میكنند، منتها برای محافظت غذا در مقابل یخ زدن ؟ آیا میدانستید که سرعت آب دهانی كه هنگام عطسه از دهان شما خارج میشود، حدود ۱۲۰ كیلومتر بر ساعت است ؟ آیا میدانستید که ۸ دقیقه و ۱۷ ثانیه طول میكشد تا نور خورشید به زمین برسد! آیا میدانستید که در تایوان بشقابهای گندمی درست میشود و افراد بعد از خوردن غذا، بشقابشان را هم میخورند ؟ آیا میدانستید که یك چهارم استخوانهای بدن، در پای او قرار دارد! آیا میدانستید که اسم تمام قارهها با همان حرفی كه آغاز شده است پایان مییابد ؟ آیا میدانستید که مقاومترین ماهیچه در بدن، زبان است ؟ آیا میدانستید که كلمه "ماشینتحریر" (TYPEWRITER) طولانیترین كلمهای است كه میتوان با استفاده از حروف تنها یك ردیف كیبورد ساخت ؟ آیا میدانستید که خوكها به لحاظ فیزیك بدنی، قادر به دیدن آسمان نیستند ؟ آیا میدانستید که وقتی كه به شدت عطسه میكنید، ممكن است یك دنده شما بشكند و اگر عطسه خود را حبس كنید، ممكن است یك رگ خونی در سر و یا گردن شما پاره شود و بمیرید ؟ آیا میدانستید که جلیقه ضد گلوله، ضد آتش، برفپاككنهای شیشه جلوی اتومبیل و چاپگرهای لیزری توسط زنان اختراع شدند ؟ آیا میدانستید که تنها غذایی كه فاسد نمیشود، عسل است ؟ آیا میدانستید که كروكودیل نمیتواند زبانش را به بیرون دراز كند ؟ آیا میدانستید که تمامی خرسهای قطبی چپدست هستند ؟ آیا میدانستید که در 4000 سال قبل، هیچ حیوانی اهلی نبود ؟ آیا میدانستید که مورچه همیشه بر روی سمت راست بدن خود، سقوط میكند ؟ آیا میدانستید که قلب انسان فشار كافی ایجاد میكند تا بفاصله 30 فوتی (تقریباً 8 متر) خون را بخارج از بدن پمپاژ كند؟ آیا میدانستید که نخستین منشور حقوق بشر از آثار بر جای مانده از امپراتوری کوروش بزرگ است ؟ |
||
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني
را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او
دست تکان داد تا متوقف شود. اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست . وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟" و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!" چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!". همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه |
||
|
|
|
|
|
ضدحال يعنی وقتی منتظر فيلم مورد علاقت هستی بجاش هي
آگـهي پخش كنن! ضدحال يعنی بعد از کلی مصيبت که بابات برات موبايل ثبت نام کرده، همه سيمکارتا بياد جز مـال تو! ضدحال يعنی يه جلسه سر کلاس نری فقط همون يه جلسه استاد حضور غيـاب کنه! ضدحال يعنی با شکم گرسنه بری تو صف ژتون تموم کرده باشن! ضدحال يعنی با.۹.۷۵ از يك ترم افتادن! ضدحال يعنی بعد از کلی مخ زدن تو اينترنت همينکه بيای به نتيجه برسی مسنجرت هنگ كنه ! ضدحال يعنی يه هفته قبل از اينکه جشن تولد بگيری خاله مامانت فوت کنه! ضدحال يعنی قبض تلفنت بياد ....... تومن! ضدحال یعنی عشق یه طرفه! ضد حال يعنی يه مانتو خوشگل بخری همون روز اول گير کنه به صندلی پاره بشه! ضدحال يعنی صبح ساعت ۷ بری سر کلاس استاد نياد! ضدحال يعنی شرطی بيدل بزنی امتيازت بشه ۲۵! ضدحال یعنی گل خوردن در دقیقه ۹۰! ضدحال یعنی صبح روزی که با دوستات میخوای بری کوه بارون بیاد! ضدحال یعنی از سرویس دانشگاه جا موندن! ضدحال یعنی با ماشین بابا جریمه شدن! ضدحال یعنی سلام کنی جوابتو ندن! ضدحال یعنی عینکت سر جلسه امتحان بیفته زمین بشکنه! ضدحال يعنی بعد اينکه کلی افه زبان اوومدی نمره زبانت بشه۱۰ ضدحال يعنی داداش کوچیکت ۲ شاخه مودمو اشتباهن بزنه تو پريز برق! ضد حال يعنی بری عروسی خانمها و اقايون جدا باشن! ضدحال يعنی نفر يازدهم کنکور شدن! ضدحال يعنی خواننده شدن میناوند! ضدحال يعنی فیلم ژاپنی! ضدحال يعنی از شب تا صبح بشيني پاي كامپيوتر پروژه دانشگاهتو تايپ كني بعد هنوز save نكردي برق بره! ضدحال يعنی تو اتاقت فيلم نگاه ميکنی همينکه ميرسه جای.........مامان بياد تو! ضدحال يعنی اومدي تو پرشين استار عضو بشي يه مرتبه اشتراك اينترنتت تموم بشه! ضدحال يعنی درس رو بلد نباشي و پنج دقيقه مونده به زنگ تفريح استاد اسمتو صدا كنه! ضدحال يعنی يك قدمي خط پايان مسابقه دو به زمين بيفتي و آخر بشي! ضدحال يعنی روز آخر خدمت سربازي اضافه خدمت بخوري! ضدحال يعنی سر سفره عقد عروس خانوم با قاطعيت بگه نــه! ضد حال یعنی سر جلسه امتحان خودکارت تمــوم بشه! ضدحال یعنی با عجــله تاکسی سوار شی وسط راه بنزین تموم کنه! ضدحال یعنی دفترچه تلفنتو پيش يه عده نــامحرم گم کنی! ضد حال یعنی اونیکه خیلی دوستش داری رو نتونی هيچوقــت ببینی! ضدحال يعنی بعد از كلي معطلي وايسادي تو صف ATM وقتي نوبتت ميشه ارتباط خودپرداز با مركز قطــع بشه! ضدحال يعنی هيستوري سيستمت رو پاک نکنی همه ايميلاتـــو داداش كنجكاوت بخونه! |
||
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
روزي بودا در جمع مريدان خود نشسته بود كه مردي به حلقه آنان نزديك شد و
از او پرسيد: "آيا خداوند وجود دارد؟" بودا پاسخ داد: "آري، خداوند وجود
دارد." ظهر هنگام و پس از خوردن غذا، مردي ديگر بر جمع آنان گذشت و پرسيد: "آيا خداوند وجود دارد؟" بودا گفت: "نه، خداوند وجود ندارد." اواخر روز، سومين مرد همان پرسش را به نزد بودا آورد. اين بار بودا چنين پاسخ داد: "تصميم با خود توست." در اين هنگام يكي از مريدان، شگفتزده عرضه داشت: "استاد، امري بسيار عجيب واقع شده است. چگونه شما براي سه پرسش يكسان، پاسخ هاي متفاوت مي دهيد؟" مرد آگاه گفت: "چونكه اين سه، افرادي متفاوت بودند كه هر يك با روش خود به طلب خدا آمده بود: يكي با يقين، ديگري با انكار و سومي هم با ترديد!" |
||
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
پيرمردي صبح زود از خانهاش خارج شد.. در راه با يك ماشين تصادف كرد و آسيب ديد. عابراني كه رد ميشدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان كردند. سپس به او گفتند: « بايد ازت عكسبرداري بشه تا جائي از بدنت آسيب نديده باشه »پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازي به عكسبرداري نيست.پرستاران از اول دليل عجلهاش را پرسيدند .پيرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا ميروم و صبحانه را با او ميخورم. نميخواهم دير شود!پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر ميدهيم.پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نميشناسد! پرستار با حيرت گفت: وقتي كه نميداند شما چه كسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او ميرويد؟ پيمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من كه ميدانم او چه كسي است ...! |
||
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
به: شما تاريخ : امروز از: رئيس موضوع : خودت عطف به : زندگي من خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم . لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم. اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي براي رفع كردن آن تلاش نكن . آنرا در صندوق ( چيزي براي خدا تا انجام دهد ) بگذار . همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو . وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال (پيگيري) نكن . در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد تمركز کن . نااميد نشو ، توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ است . شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سالهاست بیکار است و شغلی ندارد ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري : به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي : به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه ؟ شكر گذار باش . در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي : به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند ممكنه تصميم بگيري اين مطلب رو براي يك دوست بفرستي : متشكرم از شما ، ممكنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري كه خودت هرگز نميدانستي |
||
|
|
|
|
|
روزي مردي مستجاب الدعوه پاي كوهي نشسته بود كه به كوه نظري انداخت و ازاونجا كه با خدا خيلي دوست بود گفت: خدايا اين كوه رو برام تبديل به طلا كن. دريك چشم بر هم زدن كوه تبديل به طلا شد. مرد از ديدن اين همه طلا به وجد آمد ودعا كرد: خدايا كور بشه هر كسي كه از تو كم بخواد. در همان لحظه هر دو چشممرد كور شد، ناگهان مرد به خودش اومد و چشم دلش باز شد و گفت: چقدر من احمقم كه فكر كردم از خدا خيلي زياد خواستم |
||
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
شنا بلد نبود .در آب غرق شد . وقتی جسدش را از آب گرفتند
دو شیار عمیق بر کتف هایش خودنمایی می کرد.او یک فرشته بود که بالهایش را
از دست داده بود . -کاش تعقیبش نمی کردیم ! ماموران پلیس اشتباه کرده بودند . گزارش : او نه جاسوس بود نه اجنبی . پرونده ی او را مختومه اعلام می کنیم. |
||
|
|
|
|
|
دختری ازواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهر کنار
بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که
دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند
مادر شوهرش را بکشد! داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادرشوهرش
کشته شود همه به او شک خواهند کرد سپس معجونی به دختر داد و گفت هر روز
مقداری از آنرا در غذای مادرشوهر بریزد تا معجون کم کم در او اثر کند و او
را بکشد و توصیه کرد در این مدت با مادرشوهر مدارا کند تا کسی به او شک
نکند. دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از آنرا در غذای مادر شوهر می ریخت و ا مهربانی به او می داد. هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس اخلاق مادرشوهر هم بهتر شد تا انجا که یکروز دختر نزد داروساز رغت و به او گفت دکتر عزیز من دیگر از مادرشوهرم متنفر نیستم حالا او را مانند مادرم دوست می دارم و نمی خواهم بمیرد. خواهش میکنم داروی دیگری به من دهید تا سم را از بدنش خارج کنم داروساز لبخندی زد و گفت دخترم نگران نباش آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است. |
||
|
|
|
|
|
در يكي از شهرهاي دور دست، پادشاهي قدرتمند و دانا
فرمانروايي مي كرد. مردم شهر نه تنها از او مي ترسيدند بلكه وي را نيز
دوست مي داشتند. در وسط شهر چاهي با آب گوارايي وجود داشت و همه ي مردم و حتي پادشاه و يارانش نيز از آن مي نوشيدند زيرا چاه ديگري در شهر نبود. در يكي از شبها كه همه ي مردم در خواب بودند، ساحره اي وارد شهر شد و هفت قطره از مايعي عجيب در چاه ريخت و گفت: از اين به بعد هر كسي از آب اين چاه بنوشد ديوانه مي شود! صبح روز بعد همه ي مردم شهر به جز پادشاه و وزير از آب چاه نوشيدند و به گفته ي ساحره دچار شدند ديوانه گشتند. مردم گروه گروه از محله اي به محله ديگر و از كوچه اي به كوچه ي ديگر مي دويدند و مي گفتند: شاه و وزير ديوانه شده اند و آنان نمي توانند بر ما حكومت كنند! بيائيم تا ايشان را از تخت سلطنت پائين آوريم! ماجرا به گوش شاه رسيد لذا دستور داد جام زريني كه از اجدادش به ارث برده بود را از آب چاه پر كنند. آن را پر كردند و براي شاه آوردند. شاه از آن آب نوشيد و چون سيراب شد، به وزيرش داد تا او نيز چنين كند. مردم شهر از اين ماجرا مطلع شدند و شادماني كردند زيرا دريافتند كه پادشاه و وزير شهر، عقل خود را از دست نداده اند! |
||
|
|
|
|
|
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد . به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسید . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . -------------------------------------------------------------------------------- تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسید . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . -------------------------------------------------------------------------------- روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" . من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و گونه منو بوسید . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . -------------------------------------------------------------------------------- یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسید . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . -------------------------------------------------------------------------------- نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم" میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . -------------------------------------------------------------------------------- سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود : " تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه ! اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ، عشق رو از هم دریغ نکنید ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه
__________________
بي حرمتي به ساحت خوبان قشنگ نيست.باور كنيد كه پاسخ آيينه سنگ نيست.سوگند ميخورم به مرام پرندگان.در عرف ما، سزاي پريدن، تفنگ نيست.با برگ گل نوشته به ديوار باغ ما.وقتي بيا كه حوصله ی غنچه تنگ نيست.در كارگاه رنگرزان ديار ما.رنگي براي پوشش آثار ننگ نيست.وقتي که عاشقانه بنوشي پياله را.فرقي ميان طعم شراب و شرنگ نيست.تنها يكي به قله تاريخ مي رسد.هر مرد پاشكسته كه تيمور لنگ نيست |
||
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد. امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند. معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت کامل". معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است. معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد. معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد. خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد. خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد. پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود. يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام. شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام. چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است. چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد. ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد. تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم. خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم. بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است ! |
||
|
|
|
|
|
هميشه به ياد داشته باشيم كه چهار چيز است که نميتوان آنها را دوباره بازگرداند : 1. سنگ ........ پس از رها کردن! 2. سخن ............ . پس از گفتن! 3. موقعيت ... پس از پايان يافتن! 4. و زمان ........ پس از گذشتن! |
||
|
|
|
|
|
مسافری نزدیک شهر بزرگی از زنی که کنار جاده نشسته بود پرسید: مردم این شهر چگونه اند؟ زن گفت: مردم شهری که از آن آمده ای چگونه بودند؟ مسافر پاسخ داد: بسیار بد، غیر قابل اعتماد و از هر نظر نفرت انگیز. زن گفت: مردم این شهر نیز چنین اند. هنوز مسافر اول نرفته بود که مسافر دیگری از همان شهر رسید و راجع به مردم آن شهر سوال کرد. باز هم زن در مورد مردم شهری که مسافر از آن جا آمده بود سوال کرد. مسافر دوم گفت: آن ها مردم خوبی بودند. راستگو، سخت کوش و بسیار بخشنده. از این که آنجا را ترک کردم غمگینم. زن خردمند پاسخ داد: پس آن ها را در شهری که پیش رو داری باز هم خواهی یافت . |
||
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
|
|
|
|
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد. روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد. و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ... های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد |
||
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
هیتلر کسی بود که بهترین و بینقص ترین نقشه های جنگ را میکشید وقتی دیکر به پایان کارش نزدیک میشد . از او پرسیدند که چگونه آن نقشه ها ماهرانه را میکشید ؟ او در جواب کفت من نیز همانند دیگر فرماندهان نقشه ای طرح میکردم . بعد از احمقترین و ساده ترین افرادم میخواستم که درباره آ» نظر دهند و آنها هرچه میخواستند میگفتند . و اینگونه بود که کودکانه ترین اشتباه هم ممکن نبود . و نقشه هایم بینقص میشدند! |
||
|
|
|
|
|
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی |
||